پيكى از شهر من واز كوى دوست(24) « آفرين بر پيك شادى آفرين» كآمد از سوى حبيبى نازنين پيكى، از شهر من واز كوى دوست قاصدى، از شاعرى شورآفرين از ديار پاك من، آنجا كه هست نغزتر در چشم، از خُلد برين از عبير آميزِ خاكِ مولدم خاتم مُلكِ خراسان را، نگين يعنى، از ناف« قهستان »كهن از گهر، زا« بيرجند» عنبرين يعنىازشهرى كه شير مام من مهر آن، با جان من كرده عجين شهر عشق من، كه من تا بودهام عشق آن بوده مرا آئين و دين نازنين شهرى، كه خواهم بام وشام سجده را برخاك آن، سايم جبين آرى از آن شهر مهر ودوستى پيك مهر دوست دور از بغض و كين آمد وآورد از«فرزين » راد نامهاى و چامهاى هر دو گزين هر دو سرشار از صفا وشور و شوق هر دو لبريز از وفا، هر دو متين هر دو آن نشأت گرفته از وفاق هر دوان، پرمغز سنجيده متين در سلاست، آن چنان آب روان در عذوبت، اين چنان ماء معين آن به خطى پخته زيبا، دلفريب اين به سبكى سخته، شيوا، دلنشين گرچه ايران، گشته چون ماتم سرا كس نباشد، هيچ با شادى قرين هر زمان، درهر طرف، از كيد خصم موشك است و راكت است وبمب و مين مرگ مىبارد دمادم از هوا درد، مىجوشد پياپى از زمين ليك كردم حالها از اين و آن ليك بردم، فيضها از آن واين مرحبا بر آن قلم، صد مرحبا آفرين بر اين سخن صد آفرين «دكتر جمال رضائى » نوروز 1364 |